
-باشه سعی می کنم یه روز جمعه بیام اگه تونستم ....
وقتی تلفن قطع شد ازش پرسیدم کیه و اونم گفت خواهر بزرگه ... خانواده همسری می خواهند تغییر دکوراسیون بدند و به همسری گفتند برای خرید مبل باهاشون بره .سردرد من که از غروب خفیف بود .شدید شد .رفتم مسواک زدم و اومدم پتورو انداختم رو سرم بخوابم .که همسری اومد پیشم و بغلم کرد گفت آزی می دونم از تلفن اونها ناراحت شدی ولی چرا ؟!که یدفعه اشک از چشام جای شد ...گفتم نباید ناراحت شم .گفت چرا منم ناراحتم ولی نه تا اون حد که اشکات جاری شه ...می دونی که تو دنیا هیچی اندازه اشکای و ناراحتم نمی کنه !قوی باش دختر ....
گفتم که هر کاری می کنم نمی تونم از ته قلبم ببخشمشون و همسری هم همش حقو بمن میداد !گفتم هروقت زنگ می زنند فقط یه خواسته ای دارند برای ما دلتنگ نمیشن.گفتم هر وقت یه در خواستی دارند مثل امشب تمام کارهای گذشتشون مثل یه فیلم میان جلوی چشم !این که موقع عروسی ما من هیچ کاری ازشون نمی خواستم فقط یه تعارف هم برام بس بود و اونم دریغ کردند !همسری می گفت حق داری می دونم کوچکترین خیری برای ما نداشتند و می گفت که مدلشون اینجوریه ...بلد نیستند ابراز محبت کنند و همه و همه ناشی از بی سیاستیشون ...
حرف زدیم و حرف زدیم ...تمام این مدت من تو آغوش همسری بودم و درحال اشک ریختن ....همسری همش سعی می کرد منو خوشحال کنه و می گفت ما یک خانواده استثنایی روی کره زمین هستیم. و من تا حالا نمونشو ندیدم !گفت هر چی تو بگی اگه تو بگی برو میرم و اگه بگی نرو هم نمیرم ...می گفت فردا شب می خوام ببرمن پارک ملت آبنمای موزیکال رو ببینی بعدم میریم دیدنیها ...
بازم من بودم که نمی دونستم در مقابل اینهمه محبت فداکاری و منطقی بودن و یه عالمه صفت های خوب همسری که نمی تونم بیانشون کنم چکار کنم !فکر کنم تشکر از خدا تنها کاری که می تونم کنم!
جدیدا خیلی احساساتی شدم .سریع اشکام جاری میشه ....مثل تمام مدتی که داشتم این پستو می نوشتم ....
راستش این سفر خیلی برای من و همسری خوب بود و کلی رفرش شدیم .دیروز هم که تعطیل بود و کلی استراحت کردیم و عشقولانه در وکردیم ...
شنبه شب مامان مهمون داشت .عموی بابا از ا*ه*و*ا*ز اومده بود به اتفاق خانمش . دخترشونم که تهرانه به اتفاق اونها اومده بودند خونه بابا اینا .ما هم رفتیم اونجا .من این عموی بابا رو خیلللللللللللللللی دوست میدارم فکر می کنم پدر بزرگمه فوقا العاده مهربونه .دوبار هم که ماموریت رفتم شهرشون مدیر عاملون می خواست برام هتل رزرو کنه .من گفتم اصلا من میخوام برم خونه عموم .خلاصه دیدمشون و کلی خوشحال شدم .اونم همیشه میگه من مثل نوه هاشم و هیچ فرقی ندارم و زن عمو هم همینطور همش میگفت بیا پیش من بشین .این عم یه پسر داره که تتغاریه و تک پسر هم هست و یکسال از من بزرگتره .من و اون همبازی بچگی بودیم و کلی هم تو بچگی با هم دعوا میکردیم ...این دوبار آخری هم که رفته بودم شهرشون تنهایی برای ماموریت خیلی با هم احساس راحتی میکردیم واقعا احساس میکردم برادرمه ...خیلی هم سربسر من میذاشت .چندبارم در طول روز که اینجانب در ماموریت بودم بهم زنگ می زد که میام دنبالت یا صبحها منو میبرد می رسوند و موقع برگشت هم من آورد فرودگاه ...یه شب هم که اوجا بودم همسری زنگ زده بود اون موقع با همسری دوست بودم منم موبایلمو برداشتم برم تو حیاط بشینم رو تاب حرف بزنم .احساس کردم یه جوری نگام میکنه ...یجوری که انگار فهمیده پشت خط یه پسره ...
دقیقا بعد نامزدی من اونم نامزد کرد و من خیلی خوشحال شدم ولی زن عمو اولین بار بعد نامزدی ما که مامان رو دیده بود گفته بود که پسر عمو آزاده رو خیلی دوست داشته و خیلی بما اصرار کرده که در جریان بزاریم شمارو ولی ما گفتیم هم آزاده تک فرزنده باید تو تهران ازدواج کنه و هم تو تک پسری باید اینجا باشی ...وقتی مامان بمن گفت اینجوری شدم
چون اصلا فکر نمی کردم چون واقعا خودم احساس میکردم برادرمه ...جالب اینه که همین عمو یه نوه هم داره که دقیقا هم سنه منه و هم رشته من ...چندبار هم که منو تو مهمونیا دید گفت میخواد بیا دانشگاه ما مهمون بشه ... البته یه تابستون هم مهمان شد وفکر کنید من اصلا ندیده بودمش و بعد حدود دوهفته یه بار تو کلاس نشسته بودم که دیدم یه قیافه آشنا دم دره بلند شدم و رفتم وبا هم حرف زدیم و گفت من بیشتر روزها می بینمت ولی چون اصولا من تو دانشگاه خیلی سربزیر بودم ندیده بودمش
یه رو ززمستون دقیقا یادمه کلاس ماشین ۲ بود نشسته بودم و دیدم یه آقای محترم با کت و شلوارو بارونی و کیف سامسونت دم در ایستاده و به اینجانب میگه تشریف بیارین کارتون دارم ...حالا این کلاس ما هم از اون کلاساااابود ...رفتم دیدم میگه من یه کار مهم باهاتون دارم و من گفتم چه کاری
گفت باید خصوصی حرف بزنیم .بیاین با هم برگردیم توراه مفصل توضیح میدم .منم گفتم متاسففم من با دوستام برمیگردم و نمی تونم با شما بیام از من اصرار و از اون انکار . اینم بگم من اونروز خیلی گریه کردم که چرا اون جرائت داده بخودش همچین حرفی بزنه !اون گفت من هزار کیلومترراه اومدم باهاتون حرف بزنم و شما حاضر نیستید یکساعت برام وقت بزارید .منم گفتم به احترام فامیل بودنمون می تونی شب بهم زنگ بزنی .شی زنگ زد و منم خیلی جدی باهاش حرف زدم و اونم گفت بمن علاقمنده و نظر من چیه ؟منم گفتم هیچ احساسی بهش ندارم .هی میگفت فکراتو بکن جواب بده.منم گفتم اینقدر بدیهیه که احتیاج بفکر نداره و گفتم امیدوارم اولین و آخرین باری باشه که بهم زنگ می زنه در غیر اینصورت خانواده هارو مطلع می کنم !(چقدر بی جنبه هستم من
)
آخه میدونید من از چی ناراحت شدم این آقا خانواده مقیدی داره و مومن و من بهش گفتم که چون من دخترراحتی هستم تو بخودت اجازه دادی همچین حرفی بزنی و اونم میگفت اصلا اینطوری نیست !نمی دونم
کلی هم باهاش دعوا کردم !
من از دوران دانشجویی خیلی خاطره دارم خیلی !نمی دونم صلاح هست اینجا بنویسم یا نه ؟ دوست دارم یه جا ثبت بشن !
اینم داستان من با خانواده عمو...
دیروز هم که تا لنگ ظهر خواب بودیم .بعدم پاشدم یکم لباسو ملحفه ریختم تو ماشین .ماکارانی هم درست کردم که همسری چندروز بود هوس کرده بود .
تصمیم گرفتم کمتر کارای کوزتی کنم .دو هفته یه بار خونه رو تمیز کنم و از وسواسم کم کنم .البته یه مدتی هست این تصمیمو گرفتم و تا حدی هم عملیش کردم ...
دوست دارم بیشتر به خودم برسم .یه مدت بود احساس بدی در مورد خودم پیداکرده بود .احسای این که تبدل شدم به یه زن سنتی !الان یکم حس بهتری دارم ...
دیروز داشتم فکر می کردم یکسال و چهارماه از ازدواجون گذشته این مدت اینهمه کار کردم کجارو گرفته ...
یه عالمه حرف دارم ...یه عالمه موضوع برای بحث ...ولی باشه برای پستهای بعدی ...
روز خوش !
اول از همه نیمه شعبان رو به همگی تبریک میگم .
و اما اندر احوالات سفر ...
دوشنبه : ساعت ۲ رسیدیم ویلا وسادلمون رو گذاشتیم ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم و ساعت ۵ رفتیم ساحل برای قایق سواری و تماشای غروب خورشید ....
سه شنبه : رفتیم آبشار "آب پری" که البته خیلی خشک شده بود و سپس رفتیم پارک جنگلی رویان و همسری یه جوجه کباب تپل درست کرد و بسی لذت بردیم و بعد جاده رو امتداد دادیم و فوق العاده زیبا و رمانتیک و کمی مه آلود بود ...
ساعت ۵ تا ۶ برگشتیم محل اقامتمون کمی استراحت کردیم و دوباره رفتیم دریا و کلی با همسری آب بازی کردیم و عکس و فیلم گرفتیم و دوباره تماشای غروب ...
چهارشنبه : رفتیم نمک آبرود با تله کابین رفتیم بالا و همونجا ناهار خوردیم که علاوه بر قیمت های بالای غذاهاش خیلی کیفیتش پایین بود .در اون جنگلهای مه آلود لذت بردیم...
عصری هم باز رفتیم ساحل ....یه سفره خونه تو ساحل سی سنگان بود که آش های خوشمزه ای داشت و ما هرروز اونجا آش می خوردیم .
شب ها هم که میومدیم ویلا و یه غذای ساده برای شام درست میکردم.
پنج شنبه : ساعت ۱۰ وسایلمونو برداشتیم و رفتیم پارک جنگلی سی سنگان و همسری ماهی کباب کرد و زدیم به بدن و حرکت کردیم به سمت تهران و ساعت ۶ رسیدیم خونه عشقمون که دلمون براش خیلی تنگ شده بود ...
هر وقت میرم شمال و طبیعت زیبای اونجارو می بینم بیشتر به عظمت خدا پی می برم .آبی بیکران دریا ...صدای امواج که همیشه بهم آرامش میده ....جنگلهای انبوه که تا چشم کار میکنه رنگ سبز رو می بینه ...قله های مه گرفته ...همه و همه از نقاشی ماهر حکایت میکنه ...
پی نوشت : یه اتفاقی که برامون همون شب اول اتفاق افتاد و خدا کمکمون کرد این بود که برای خرید رفته بودیم داخل شهر و کوله پشته من دست همسری بود .کوله پشتی من حاوی شناسنامه ها و دفترچه بیمه هامون بود .موبایل جفتمون ...دوربین و کیف پولهامون بود و...در یک کلام کل زندگیمون .همسری تو یکی از مغازه ها کوله رو جا گذاشت . برگشتیم ویلا و یادمون افتاد کوله همراهمون نیست .سریع با اضطراب سوار شدیم من داشتم از استرس می مردم و چشام پر اشک شده بود رفتیم اون مغازه ای که احتمال میدادیم کوله اونجا جا مونده دیدیم بسته است و مغازه های دیگه هم گفتند چیزی جا نمونده .یکی از مغازه دارها گقت من آدرس خونه این مغازه دارو بلدم و باهاش رفتیم و اون آقای محترم گفت بله کیفتون پیش من جامونده و هر چی منتظر موندم نیومدید و منم اومدم خونه کوله رو ازش تحویل گزفتیم و کلی تشکر کردیم و خدارو شکر کردیم !
این عکسو از تو قایق موقع غروب خورشید گرفتم

اینم از توی تله کابین گرفتم .نمک آبروده ...

اینم آب پری

وای چه هفته خوبی ! سالی که نکوست از بهارش پیداست .
من و همسری از فردا تا آخر هفته میریم شمال .خوبیش اینه که جامون هم مشخصه از طرف اداره بمن چهارروز تو شمال ویلا دادند .
یادتونه هفته پیش گفتم دلم میخواد برم یه جای سرسبز تو یه ویلا و چندروز بمونم .خیلی خوشحالم که این مسافرت برامون جور شد !برای دوتامون لازم بود.البته همسری میگفت مامان و بابا رو هم ببریم ولی متاسفانه بابا هم سرش این چند وقته خیلی شلوغه و نمی تونند بیاد.
من از فردا تا آخر هفته نیستم و دلم برای همتون تنگ میشه .مخصوصا آتی جونم که هفته دیگه میره تعطیلات![]()
روز خوش !تا بعد ...
یه سلام شاد و پر انرژی به همگی !
چه اول هفته خوبی !به به به !چه خوبه آدم اول هفته رو با یه خبر خیلی خوب از دوستاش شروع کنه !صبح که رفتم تو وبلاگ روشن جونم کلی ذوق زده شدم و الانم سرتاپا هیجانم !روشن جونم نی نی دار شدنت رو به خودت و شوهر جونت تبریک میگم !امیدوارم یه نی نی سالم به دنیا بیاری و خوشبختیت تکمیل شه عزیزم !![]()
بعد هم این که هلیا جونم تولدت مبارک خانم دکتر !احتیاجی نیست که بگم چقدر دوست دارم و چقدر همیشه با راهنمائیهات بهم آرامش میدی !ان شااله که هرچه زودتر از سفر برگردی و منو از دلتنگیت در بیاری !ان شااله صدها سال زنده باشی گلم ![]()
و اما آخر هفته
پنج شنبه تا ظهر سرکار بودم .ساعت ۱ با همسری رفتیم فروشگاه و خرید کردیم چون فروشگاه تو مرکز شهربود گفتیم سر ظهر بریم که خلوت باشه .
ساعت ۷ هم رفتیم بیرون رفتیم فیلم "همیشه پای یک زن در میان است " رو دیدیم و بعد شام خوردیم و اومدیم خونه !
دیروز هم کلا تو خونه بودیم و کلی فیلم دیدم و افتتاحیه المپیک رو نگاه کردیم .همسری چند تا نرم افزار بازی گرفته و با هم می شستیم بازی می کردیم و همش من می باختم !
همسری هی می گفت آزی بیا ببین شوهرت چه رکودهایی می زنه تشویقش کن ![]()
خیلی لذت می برم که شوهرم به کودک درونش همیشه اهمیت میده .شام هم باقالی پلو با گوشت درست کردم که دل همسری رو شاد کنم !البته خودم سالاد خوردم !
همسری علاقه وافری به گوشت و مرغ داره و اگه دوروز غذامون گوشت و مرغ نباشه .میگه آزی یه چیزی درست کن جون بگیریم و یا میگه بیا بریم یه کباب ترکی بزنیم بدنم جون نداره ![]()
ساعت ۶ هم مشغول امورات کوزتی شدم و خونه رو تمیز کردم .هفته پیش حسابی تنبل بازی کردم و سه شب را بیرون شام خوردیم ![]()
ولی عوضش الان یک عدد آزی شاد و انرژتیک هستم
من برم به کارام برسم که یه عالمه کار دارم .
بای !همتونو دوست دارم ![]()
باید بگم بعداونروز که باهاتون دردل کردم و کلی حرفای خوب و انررژی بخش گرفتم ازتون حالم خیلی خوب شد و بخاطر داشتن شما ها خیلی به خودم می بالم و جدیدا یکی از نگرانی های من تو زندگی اینه که اگه یروز خودم نتونم دیگه اینجا بنویسم و دردل کنم چی کار کنم !
این چندروزه اتفاق خاصی نیوفتاده جز این که حجم کارم خیلی زیاد شده و جناب آقای مدیر که دقیقه نودی تشریف دارند برای یه بازدید و جلسه مهم که روز یکشنبه داریم و من باید کلی گزارش و مستندات آماده کنم تازه به من اعلام کردند و اینه که این جنده روزه سرم خیلی شلوغه !
راستی امروز می رم باشگاه و از صبح کلی ذوق کردم کوله پشتیمو اماده کردم گذاشتم تو ماشین و همش می ذوقم !
این چندروزه حضورم یکم کمرنگ میشه ولی دراولین فرصت جبران می کنم !
خیلی همتونو دوست دارم و به همتون وابسته شدم !
مرسی خدای مهربون !ممنون به خاطر اینهمه دوست خوب ![]()
امیدوارم که حالتون خوب باشه و مثل من این روزا بی حوصله نباشید ؟
من که این روزا اصلا حالم خوب نیست .حوصله هیچی رو هم ندارم !این ساعت کاری دیگه کلافه ام کرده !به هیچی نمی رسم !یه جمعه تعطیلم که اونم نمی دونم کارای خونه رو انجام بدم !برم خونه مامام اینا ؟برم تفریح ؟!
من نمی دونم تو همه کشورای دنیا که سرشون به تنشون می ارزه ساعت کاری ۸ ساعته و اونوقت اینجا و بعضی جاهای دیگه همه چی کیلوئیه؟!بازدهی و راندمان اصلا مفهوم نداره !
دیروز همسری ساعت ۴ زنگ زد و گفت داره میره خونه و پرسید که من چیزی لازم ندارم ؟منم درحالی که صدام میلرزید گفتم نه چیزی لازم ندارم و گفت چی شده چرا صدات میلزره گفتم خسته ام و بی حوصله !گفت خوب زودتر بیا خونه .
ساعت ۵ رفتم خونه و تا ۶ یکم استراحت کردیم و همسری گفت دوست داری کجا بریم آزاده ؟
منم گفتم یه جای دور !بریم خارج از این شهر شلوغ و پر مشغله !
این بود که سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت جاجرود که البته آب رودخونه خیلی پایین بود همین جوری رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به آبعلی !یکم اونجا چرخیدیم و هله هوله خوردیم و از اون دوغ های معروفش هم خریدیم !بعد برگشتیم برای شام بوف رودهن .البته ما از رستوران های بوف اصلا خوشمون نمیاد و آخرین باری هم که رفتیم بوف پاسداران به خودم قول دادم که دیگه پانذارم ولی گفتیم حداقلش اینه که زنده می مونیم !ساعت ۳۰/۱۰ هم رسیدیم خونه !
همسری منو ساعت ۱۱ خوابوند تا بره به کاراش برسه ولی من اصلا خوابم نمی برد یه عالمه فکرو خیال میومد تو ذهنم !نفهمیدم کی خوابیدم ولی تا صبح خوابای پریشون میدیدم !
البته سه چهار شبه همش خوابای عجیب و غریب می بینم !
یه شب خواب دیدم عروس شدم ولی یه عروس چاق و زشت
تو خونه قدیمی پدر بزرگ پدری مرحومم که الان دیگه اثری ازش نیست جاش یه برج سبز شده اونجا هستم وهر چقدر دنبال همسری می گردم پیداش نمی کنم !کلی گریه کردم !
صبح که پاشدم چسبیدم به همسری و گفتم قول میدی تا ابد کنارم باشی !
اونم گفت این چه حرفیه آزاده مگه شک داری ؟
امروزم اصلا حوصله نداشتم بیام سرکار می خواستم تا ۱۰ بخوابم و بعد برم خونه مامان اینا مثل اون موقع ها که دوتایی تنها بودیم !
ساعت ۸ پاشدم یادم افتاد فردا ۱۵ ام و باید یه کاری تحویل بدم حاضر شدم با بی میلی اومدم !
تا دو هفته دیگه هم یه کاری دارم که نمی تونم مرخصی بگیرم !
دیروز وقتی آبعلی بودیم به همسری می گفتم !چی میشد میرفتیم تو یکی از این ویلاها و یه هفته بدون این که فکر چیزی رو بکنیم اینجا می مونیدم !
یه تنهایی خلوت ...... یه سایه بون یه نیمکت...
بعدا نوشت :
خیلی از دوستان عزیزم از من سوال کرده بودند که من از چی این دنیای مجازی ناراحت شدم !یا متاسفانه دچار سوتفاهم شده بودند که من منظورم با چه کسی بوده
اولا ممنون از همتون بخاطر نگرانی هاتون .اصلا نمی خواستم به این مسائل حاشیه ای اهمیت بدم ودر موردش اینقدر بنویسم این هم اخرین مطلب در این مورد از این به بعد مثل قبل روزانه هامو می نویسم .
باید بگم اینجا یه محیط مجازیه ولی ادما واقعیند .هر کس هر اخلاق و رفتاری هم داره اینجا منعکس می کنه .
وقتی از طرف مهسا جون مامان ملودی به بازی ایرادهای همسران و راهکارهای اون دعوت شدم اول شک داشتم که شرکت کنم یا نه !چون مثل روز برام روشن بود یه سری ادم کوته فکرو سودجو که همیشه مترصد فرصت هستند سواستفاده می کنند .همون جوری که تو دنیای واقعی خیلی ها از ناراحتی و مشکلات دیگران لذت می برند .البته من شرکت کردم واین اتفاق هم افتادچون بارهاو بارها دیده بودم که ازپست ها و کامنتهای من و خیلی از بچه های دیگه یه سری برای اهداف شوم خودشون استفاده می کنند .اولش خیلی ناراحت شدم ولی الان خیلی هم خوشحالم برای این که خیلی هارو برای همیشه از ذهنم پاک کردم.ضمن اون که مطمئنم همه ادمها ایراداتی دارند و اونی که میگه همسرش هیچ مشکلی نداره براش متاسفم که هنوز به شناخت درست نرسیده .
ضمن اون که یه اصل روانشناسی هست که میگه آدما درمورد اون چیزایی که ندارند همیشه دروغ می گن و بزرگشون می کنند ودر یک کلام خودشونو گول می زنند.
فکر می کنم همه فرق بین وبلاگای صادقانه و وبلاگایی که سراسر از دروغ و خودبزگ بینی هست رو می دونند !چون اگه غیر از این بود وبلاگ هانی و آرش و خیلی دیگه از دوستان اینقدر خواننده نداشت !![]()
دوست عزیز من دیگه هیچ وقت تو وبلاگ تو نمیام تو هم هرجورراحتی !
امیدوارم که تعطیلات برهمه خوش گذشته باشه !ما که تعطیلات تهران بودیم .چون خواستیم یه کم استراحت کنیم و یکم همسری به کاراش برسه .ولی با این حال تعطیلات خوبی بود چون واقعا به این تعطیلات اجتیاج داشتم .
سه شنبه شب خونه دایی کوچیکه دعوت داشتیم .مهمونی پاگشا دختر خاله بود .من یه خاله و دایی دوقلو دارم که خیلی دوسش دارم .اختلاف سنیمون هم ۱۰ ساله .چون مامان شاغل بود من تا قبل ۶ سالگی خونه مادر بزرگ بودم و خاطرات خیلی شیرین و دوست داشتنی با این خاله ودایی عزیزم دارم .مهمونی خوش گذشته مامان اینها و مادر بزرگ و خاله هم اونجابودند کلی حرف زدیم و خندیدیم .
چهارشنبه تا عصر خونه بودیم و من بیشتر استراحت میکردم و همسری هم مشغول کاراش بود و بعد رفتیم خونه بابای همسری .بازم قبل رفتن دچار استرس شدم که الان باید اونجا با چه رفتارایی روبرو بشم که متاسفانه بازم بخیر گذشت .مادر همسری که مثل همیشه مهربون بود و بازم گلایه می کرد که چرا کم بما سر می زنید و ما هم کارو بهونه کردیم .خوار شوهر کوچیکه بعد از فارغ التحصیلی تو یه رشته فنی که البته تو اون هم موفق بود به این نتیجه رسیده که در زمینه نقاشی استعداد رفته و بعد یه مدت کوتاه کلاس رفتن نقاشیهای فوووووووووووووووووووووق العاده زیبایی هم میکشه که واقعا محشره .و گفت قصدداره عکس عروسی من و همسری رو هم نقاشی کنه البته بعد دوره رنگ روغن یا پاستل !
وقتی از اونجا اومدیم بیرون من همش فکر می کردم که شاید من توقع زیادی داشتم که دوست داشتم اونا مثل خواهرم باشند و باهام صمیمی باشند .قرار نیست که همه مثل من باشند و فکر کنند .اونهارو باید به عنوان فقط یه خوار شوهرکه ماهی یه بار می بینمشون قبول کنم نه بیشتر !![]()
پنج شنبه هم تا ظهر اومدم سرکار .بعد هم قراربود شب بریم خونه مامان اینها که یکم زودتر راه افتادیم و توراه تصمیم گرفتیم بریم پارک چیتگر و یکم بازی کنیم رفتیم اونجا با همسری کلی بدمینتون بازی کردیم و یکم از وجدان درد من کاسته شد چون من با همفکری همسری که همیشه نگرانه خستگی منه تصمیم گرفتم نیمه اول مرداد رو ایروبیک نرم .و از این بابت خیلی ناراحتم چون ورزش واقعا جزئی از وجود منه وحتی چندبار پشیمون شدم که گفتم عیب نداره دختر طاقت بیار !شب هم خونه مامان اینها خوش گذشت البته ساعت ۹ رسیدیم .
جمعه هم تا ساعت ۶ خونه بودیم و من مشغول امورات کوزتی شدم و ناهار هم از خونه مامان اینها آورده بودیم و عصری هم یه عدس پلو با گوشت چر کرده و کشمش و زعفرون درست کردم که همسری گفت خیلی عالیه و مثل غذای نذری شده .بعد هم رفتیم بیرون و کلی تهران نوردی کردیم از شمال به جنوب و غرب به شرق .
این بود از تعطیلات ما که سه شب از چهار شب را چتر بودیم ![]()
پی نوشت :من مبنای وبلاگم رو روی صداقت گذاشتم و حتی الامکان سعی می کنم اینجا بدون نقاب باشم ولی واقعا متاسفم میشم که بعضی ادمها از صداقت من سواستفاده می کنند . متاسفانه از این دست آدمها تو محیط واقعی زیاده یه سری آدم کینه توز و سودجو و تازه به دوران رسیده که معنی واقعی اینجارو درک نمی کنند و سعی می کنند کمبودها و خلاهای گذشتشون رو با پز دادن و تعریف از خود تو وبلاگاشون پرکنند !
امیدوارم که تو این هوای بس ناجوانمردانه گرم حالتون خوب باشه ؟!
باید بهتون بگم که شدیدا بهتون عادت کردم و تک تکتون رو خیلی دوست دارم و خوشحالم که تو این دنیای مجازی همدلهایی مثل شما دارم !
من چون خواهر ندارم بعد ازدواج جای خالی یه خواهرو واقعا احساس می کردم !هرچند من در مورد مسائل زندگیم با هیچ کس حرف نمی زنم و اگه واقعا شاکی باشم جسته و گریخته به مامانم یه چیزایی می گم و اونم همیشه بهم دلداری میده !به همین دلیل شماها واقعا اون جای خالی رو خیلی بیشتر از اون چیزی که من متصور بودم برام پر کردید و همیشه از راهنمایی هاتون استفاده کردم ![]()
دیروز تو وبلاگ فری جون یه مطلبی خوندم که بنظرم جای بحث داشت و کلی اونجا کامنت گذاشتم ! منم باهاش تا حدی موافقم !قسمت موافقش این بود که من خودم به شخصه همیشه نظرمو میگم چه مخالف و چه موافق !و به صرف این که طرف دوستمه حرفاشو تایید نمی کنم !ولی با کمال تاسف فراوان واقعا متاسف میشم که بعضیا تا یه کامنت چند کلمه ای می بینند که با احترام کامل و ملاحظه نظرشون با نویسنده وبلاگ مخالفه روز بعدش میاند و یه پست طویل می گزارند و اون نظرو می کوبند !چقدر خوبه که بتونیم همیشه از عقایدمون دفاع کنیم بدون این که به کسی بی احترامی نکنیم !چه خوبه که همیشه از منطقمون استفاده کنیم و نظرات شخصیه خودمونو مطلق ندونیم و سعی در تزریق اونها به دیگران نکنیم !
شنبه :اتفاق خاصی نیفتاد جز این که رفتم آرایشگاه و ابروهامو از اون وضع فجیع نجات دادم !
یکشنبه : به همسری زنگ زدم و گفتم شب بریم لواسون و اونم گفت باشه !ولی وقتی رسیدم خونه دیدم همسری بشدت خسته است چون ماموریت خارج از شهر رفته بود و با این که چشمام باز نمیشد می گفت لباساتو عوض کن که بریم !منم که به خودم قول داده بودم دختر خوبی باشم !گفتم نه تو خسته ای همسری هم میگفت عیب نداره آخه تو ناراحت میشی !منم با وجودی که ته دلم خیلی دوست داشتم برم گفتم نه امکان نداره و این شد که خونه موندیم و یه فیلم دیدیم !
اوایل فیلم من زیاد با علاقه نگاه نمی کردم ولی وسطای فیلم دیگه خیلی دقیق شدم و کلمو کرده بودم تو تلویزیون که دیدم همسری گفت وای آزاده فمنیسیم خوشت اومده .چون فیلم فمنیسمی بود و بابازی زیبای جولیا رابرتز که من واقعا عاشق بازیشم !اسم فیلم هم بود لبخند مونالیزا !
از طرف مهسا جون مامان ملودی به یه بازی دعوت شدم !البته به قول مهسا جون بازی نیست یه جور به اشتراک گذاشتن تجربیاته
نکات منفی اخلاقی همسرتون چیه و شما واسه برطرف کردن اونها چه اقدامی کردین؟؟؟
البته شاید این نکاتی که من میگم نکته منفی اخلاقی نباشه !خصوصیت اخلاقیه ولی یا چیزهایی که گاها آزارم میده !
در ضمن اینم بگم که کلی فکر کردم تا این چند نکته هرو تو همسری پیدا کردم چون همسری واقعا ۹۰٪اخلاقیاتش خوبه
۱- علاقه شدید همسری به تماشای تی وی و فیلم که اوائل خیلی ناراحتم میکرد ولی الان کمتر
راهکار من :یکم مطالعه کردم و تو چند تا کتاب مختلف خوندم که مردها برای اینکه خودشون رو از استرس محیط کار و اجتماع نجات بدهند روزنامه می خونند یا تی وی میبینند !و با این کار میخوان به آرامش برسند و باید بهشون مهلت اینکارو بدین .
۲ - انجام کار در منزل !چون همسری همیشه غیر از کار ادارش از جاهای مختلف هم پروژه میگیره و تو خونه انجام میده .
راهکار من : با هم صحبت کردیم و همسری گفت چاره ای نداریم حقوقهای چندرغاز اداره که به جایی نمی رسه اگه می خوایم به اون چیزهایی که دوست داریم برسیم باید پروژه بگیرم !در ضمن در اطرافیان هم کنکاش کردم دیدم بیشتریا همین جوری هستند .
۳- رو ماشین خیلی حساسه !چه من پشت فرمون باشم چه خودش
راهکار من : بازهم با هم صحبت کردیم و همسری گفت من از دردسرهای بیمه و صافکاری و تعمیرگاه متنفرم و این که یهروز باید از کارو زندگی بیفتم و برم دنبال اینها !
همسری عزیزم خیلی دوست دارم و مطمئنا این چند تا نکته در مقابل اینهمه خوبیو متانت تو هیچی نیست اگه بخوام نکات منفی خودمو بنویسم باید مثنوی هفتاد من بنویسم ![]()
بعدا نوشت :من هیچ کس رو به این بازی دعوت نمی کنم !چون به نظرم
کاملا شخصیه .ولی اگه کسی خودش دوست داشته باشه می تونه
شرکت کنه
پنج شنبه ساعت ۳ وقت آرایشگاه داشتم و وقتی تو اون گرما رسیدم آرایشگاه دیدم برق قطع هست و خانم آرایشگر هم نیست . دستیار ه خانم آرایشگر گفت زنگ زدم چند دقیقه پیش خونتون برنداشتید !می خواستم بگم نیایید !دیگه هیچی نگفتم چون اولا شوهره آرایشگره یه جورایی همکارمه و هم گفتم شاید همسری وقتی از اینترنت در اومده یادش رفته کابل تلفن رو بزنه !
موقع برگشت سر به دور برگردون تا ترمز زدم که ببینم کی باید رد شم دیدم صدای بوق ممتدی از پشت اومد تو آینه نگاه کردم دیدم یه پسر جوونه مو سیخ سیخیه با دست گفتم چه خبره دیدم؟ بازم بوق زد و داد زد که برو دیگه جلوت خالیه !این درحالی بود که از سه لاین خیابون پشت سر هم داشت ماشین میومد !منم که دلم از آرایشگره پر بود لج کردم و دستی رو کشیدم و گفتم تو بیا رد شو ! که یه عالمه بوق زد و وقتی دید من نمیرم اومد از کنارم رد شد !منم رفتم پشتش و اینقدر بوق زدم که کفریش کنم ! اونم هی می گرفت جلوی من که مثلا منو بترسونه ! و منم تمام دستام می لرزید !نمی دونم چرا ؟چون من اعتماد به نفسم تو رانندگی خیلی خوبه و به دیگران اهمیت نمی دوم و هیچوقت هول نمیشم !من نمی دونم کی این مردای ایرانی می خوان فرهنگ رانندگی درستو یاد بگیرن !کی می خوان بفهمن رانندگی زن و مرد فرق نداره ؟![]()
تا رسیدم خونه گفتم همسری تو تلفنو زدی ؟خودم رفتم زودتر نگاه کردم دیدم تلفن وصله !نمی خواستم جریانه موقع رانندگی رو تعریف کنم برای همسری ولی دیدم دستام هنوز داره میلرزه !این شد که براش تعریف کردم در حالی که اشک می ریختم .همسری هم داشت رو پروژه اش کار می کرد و سرش تو مانیتو ربود وآهنگ کازا بلانکا داشت ازاسپیکر پخش میشد . یه دفعه سرشو بلند کرد و گفت آزاااااااااده تو داری گریه می کنی ؟!
تو که اعتماد به نفست تو رانندگی خیلی خوبه .خودت هم میگی طرف از این اراذل و اوباش بود !چه توقعی ازش داشتی !منو بغل کرد و یه لحظه رمانتیک و بسیار عشقولانه همراه با موسیقی متن مذکور پخش میشد !گفت اگه اونجا بودم من می دونستم چه بلایی سر اون بچه پررو بیارم !![]()
به مناسبت روز پدر به من و همسری بن داده بودند .ساعت ۴ رفتیم فروشگاه که یکم خرید کنیم !که بیشتر اجناس تموم شده بود و زیاد نتونستیم چیزی بخریم !وقتی رسیدیم صندوق همسری گفت آزاده یکم روسریتو درست کن این جلوییه همکارمه ...منم باناراحتی موهاموکردم تو و از طرفی ناراحت بودم همکار همسری و خانمش با این ابروها باید منو ببینند !باهاشون سلام علیک کردیم و وقتی اومدم کنار گفتم تو چرا بمن گفتی موهاموبکنم تووووووووووو!همسری گفت چون این همکارم شدیدا زیرآب زنه !و فعلا همه چیز به ظاهر ه متاسفانه و علی رغم میل باطنیمون باید خیلی کارها بکنیم در ضمن می دونی که من می خوام معاونت بگیرم !
منم گفتم تازه اون موقع که تو یه قسمت دیگه کار داشتی من همکارتو با خانمش چند بار لای قفسه ها دیدم چون اختلاف قد فاحشی داشتند توجهم بهشون جلب شد و حتی یه سوال هم ازشون کردم و چند بار هم که می خواستم از قفسه های بالایی چیزی بردارم روسریم جلوشون افتاد![]()
همسری هم گفت آزززززززززززززززززی امروز چی شده مگه من چی ازت خواستم![]()
اینم بگم که همسری من موقعیت کاری حساسی داره و جز نخبگان صنعتشون هست و بیشتر سالها بین هزار تا کارمند در زمینه تحقیقات و طراحی اول میشه !و به تبع نگاههای زیادی متوجهش هست و همچنین حسادت های زیادی ![]()
بعد زنگ زدم به مامان و گفتم میریم اونجا !تو راه حرف نمی زدم !همسری گفت حالا چرا حرف نمی زنی ؟!منم گفتم خودت چرا حرف نمی زنی !گفت خوب من که کلا کم حرفم ولی تو شیطونک (بیشتر وقت ها با این لقب صدام میکنه )همیشه حرف می زنی ! پنج شنبه مارو خراب نکن منم وجدان درد شدیدی گرفتم و گفتم باشه و با هم عشقولی شدیم !![]()
ساعت ۱۱ از خونه مامان اینها اومدیم و در حالی که من هنوز وجدان درد داشتم و به همسری گفتم منو ببخش !می دونم خیلی وقت ها تحمل کردنیم تا دوست داشتنی !
و همسری هم گفت ولش کن اصلا در موردش حر ف نزنیم !تو بخاطر جریان رانندگی اعصابت خورد بود !و کلی با هم عشقولانه شدیم !
جمعه هم تا ساعت ۱۱ خوابیدیم و بعد ناهار خوردیم !و من از ساعت ۱ کمر همت بستم و مشغول امور کوزتی شدم و وقتی به خودم اومدم دیدم ساعت ۵ هست و هم خونه مثل دسته گل شده بود و هم لباسها و ملحفه ها و حوله ها شسته شده بود و هم کیک و ژله درست کرده بودم و هم طبق برنامه غذا درست کرده بودم برای شنبه که دیر می رسم خونه !همسری هم مشغول پروژه اش بود ولی وظایف همیشگیشو انجام داد !
ساعت ۷ با همسری رفتیم گلستان کفش خریدیم ادامه کادوی روز مرد
و یه چرخی هم در ایران زمین زدیم و صحنه های بسار تاسف باری هم اونجا دیدیم !پسر های کم سن و سال با خانم های مسن
و بعد رفتیم سعادت آباد شام خوردیم !و ساعت ۱۰ اومدیم خونه .
مرسی همسری مهربون که همیشه بچه بازیها و لجاجت های منو تحمل می کنی و فقط سکوت می کنی !می دونم که خیلی وقت ها غیر قابل تحمل میشم !
خیلی دوست دارم و امیدوارم کم کم سرعقل بیام
اینم عکس آشپزخونه به در خواست آتی جون .مدلش قدیمیه ولی دیگه گفتم اکشال نداره !